|
عاشقانه های من
|
تنها گلی که چیدم |
||
|
از میان هزاران باغ و بوستانی که بوی خوش عطر و شادی می دادند... از همان باغی که رنگ شادی و عطر خوش زندگی می داد و انگار تکه ای از بهشت بود... در بین آن انبوه گلهای شاد و خوشبو و خندان، گلهایی که قد برافراشته و تازه شکوفه زده بودند ... و در بین این انبوه از گلهای شاد من همان کسی بودم که تنها حق داشتم یک شاخه گل را از میان آن همه گلهای خندان بچینم و برایش هوا باشم تا بتواند نفسی راحت بکشد برایش خورشید باشم تا بتواند از گرمای آن بهره ببرد و شکوفا تر بشود... برایش همان چشمه آب زلالی باشم که سیراب شده و رنگ پزمردگی نگیرد... آری من همان گل زیبا و خوش بو را از آن بوستان که با بهشت فاصله ای اندک داشت و شاید قطعه ای از بهشت بود چیدم و با تمام وجود آن شاخه گل سپید را در دستان خود فشردم و غرق در رویا شدم ... در این فکر بودم که شاید از دستی که آن را از شاخه اش و از آن بوستان جدا کرده دلگیر شده ، شاید دلش برای خاکی که مدتها در آن بوده و به حال و هوای آن عادت کرده بود تنگ است ... وای نه!!!! تردید و دو دلی سراسر وجودم و گرفته بود ، همچنان که اشک از چشمانم مانند باران از دل آسمان می بارید خیره به گل سپید و زیبایی بودم که در دستان لرزانم فشرده بودم و تنها برایش اشک می ریختم... برای رها شدن از انبوه دل تنگیها و هجوم حرفهای ناگفته دلم بار دیگر به همان باغ رویایی و همان مکانی که خانه شاخه گلی بود که در دستانم فشرده بودم رفتم و با تمام وجود فریاد زدم و با خود عهد بستم که : اولین و آخرین شاخه گل سپید و زیبایی باشد که از میان تمامی باغهای پراز گل و شبنم چیدم
...آری اولین و آخرین شاخه گل...
|
||
لحظه ای که اومدی |
||
|
دارم از لحظه ای مینویسم که پا به قلبم گذاشتی از لحظه ای که خیس شبنم حضورت شدم آن زمانی که چشمانم میزبان اشکهای بیقرارم گشت لحظه ای که شمعدانی نگاهم را نوازش کردی... یادت هست؟؟ آن شبی را که برایم از خودت گفتی لرزش دستانم و گونه های ترم را چطور؟؟ وقتی شنوای سرنوشتت شدم ... شاهد غصه هایت ... چقدر برایم سخت بود شنیدن حرفها و غصه هایت... به خود نهیب میزدم چرا از شنیدن حرفهایش اینگونه بیقرار شدی؟ چرا دستانت میلرزد؟ این اشکها را برای چه می ریزی؟ مگر در قلبت چه می گذرد که تو را اینگونه خراب کرده است؟ ولی هر چه فکر کردم پاسخی برای این سوالها نداشتم با زبانم عشق را انکار میکردم ولی چشمانم بنای رسوایی دلم را گذاشته بود لرزش تنم که از سرمای اتاق نبود از دلواپسی اطلسی های عشقم بود همه و همه تکرار یک چیز بود و مفهوم عمیق دوست داشتن را برایم تکرار میکرد... و حالا شدم عاشقی دیوانه که هر لحظه بی تاب تر میشود و در اقیانوس دلداگی گم گشته است تو دلیل همه نفس هایم هستی ... سرآغاز همه غزلهایم ... حرف از پاییز بزنی من تمام وجودم خزان میشود ، با زمستانت من یخ میزنم ، در بهارت شکوفا میشوم و تابستانت را عاشقانه میپرستم..... میخواهم بدانی چه قدر وجود مهربانت را دوست دارم ... چه قدر از بودنت به خود می بالم از عشقت و از پاکی احساست ... باور کن عزیزم عاشق شدنم تقصیر من نبود تقصیر چشمان تو بود.... من آسمان را با آن همه عظمت و بزرگی نمی خواهم دل دریا یی ات برایم کافی است... برای زنده بودنم هوا نمی خواهم در حوالی خیالت باشم زنده ام... |
||
روزها در گذرند و من باز عاشقتر میشوم |
||
|
روزها همچنان میگذرد ماهها سپری میشوند و سالها نیز در گذرند و من باز همان مرد تنهای عاشقانه های تو هستم... زیبایی این عشق و خاطره شیرینش بعد از این همه مدت دوری و نزدیکی ، شادی و گریه ، غم و غصه برای من زنده باقی مانده است و امروز را با دلی عاشق و روزهای بعد با دلی عاشقتر به عشقم سپری میکنم..... بازهم عاشقتر و بازهم با دلی پاک به دنبال عشق تو آمده ام و هر کجا که قدم می گذاری من نیز همان سایه تو به دنبال قدمهای تو می آیم... به دنبالت می آیم حتی اگر شروع سفر تو پایانی نداشته باشد اگر بودن با تو قسمت نباشد اگر دوری تو آتش به جانم زند و زندگی را برایم تلخ تر از تلخ کند باز هر کجا که بروی این قلب کوچکم مال توست و تورا بهانه خواهد کرد ... همجنان روزها میگذرد و برگی از دفتر پر نقش عشقمان با خاطره ای نو ورق میخورد و منتظر و امیدوار که به صفحه هایی نزدیک شود که آن زمان قلب تو پیوند خواهد خورد به قلب من و آن زمان است که اشک من از روی گونه های همیشه خیس من پاک خواهد شد.... بهار سبز زندگی من ..باور من..بیا تا آتش عشقمان را در ای سرزمین بی مهر و خالی از محبت شعله ورتر سازیم تا بسوزند در شعله های این عشق آنان که حسرت نزدیکی این دو قلب را میکشند.... بیا و این لحظه های باقی مانده را با من سپری کن و شریک غم و غصه هایم باش ای تنها ستاره در آسمان تاریک و سیاه شب ... ای عزیز ترین ، قلب کوچکم تقدیم به تو واین عشقم برای تو و این...
عاشقتر شدنم به خاطر عشق پاک تو
|
||
به او بگویید.... |
||
به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته اهسته تر از صدای پرهای پروانه به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند بلندتر از صدای پرواز کبوتران عشق به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم نیازی به صدای بلند یا کوتاه ندارد... فریاد دوستت دارم را با تپش یک قلب نیز می توان به گوش تمام جهانیان رساند... پس صدای قلب مرا بشنو ای عشق من ای زندگی من و ای همنفسم...
بگذار بی هیچ شرمی بگویم دوستت دارم |
||
اسمان در نگاهم تیره و تار بود ... روزها برایم شبی تاریک و سیاه بود... ساده دل بودم و حال و هوای دلم مثل همیشه ابری و گرفته... تنهایی برایم خلوتی دیرینه بود و در کنج اتاقی خالی گریستن رسم دوری بود... بهار برایم خزانی بیش نبود و با امدنش دلم هر دم میگرفت... اما این همه اشک و سرگردانی و تنهایی میبایست روزی به پایان برسد... اری تو امدی و این دل را مجنون خود کردی و با شادی اشنایم کردی... امدی و برایم بهانه ای شدی تا با احساس هر چه تمامتر به زندگی نگاهی دوباره بیاندازم... و خاطرات تنهایی و دوری را از زندگی برای همیشه محو سازم تا نشانه ای از ان بر جای نماند... امدی و یک دنیا عشق و محبت برایم هدیه کردی... از ان پس بهار برایم اشنا بود زیرا هدیه یار مهربانم بود... بهار را با دو دست مهربان خود و با قلب پاک خود تقدیم این خزان وجودم کردی... ومرا به شهری از جنس عشق بردی... واژه عاشقی را برایم تو اوردی و از ترانه های زندگی زیباترین را تو سرودی... کسی نبود با شنیدن درد و دلهای من دلش همچون باد بلرزد و با غم اشنا شود... انچه داشتم و نداشتم یک اتاق خالی با یک دفتر پر از غم... دفتری که در ان واژه ها به قدری تلخ بودند که هیچ نامی شایسته ان نبود... دفتر عشق؟؟ دفتر غمها؟؟ دفتر دلتنگیها یا دفتر یک دل تنها؟؟ همچنان که می نوشتم اشک نیز همچون جوهری بر روی صفحه کاغذ میریخت... و مجالی نمیداد تا انقدر بنویسم تا قلم و کاغذ نیز دیگر ننویسند... تو امدی و اکنون دفتری نو از جنس عشق تو دارم... بهار من تو امدی و عشق تمام دنیا را به من هدیه کردی.. امدی و کویری را که عطش قطره ای از باران داشت حالا تو سیرابش کرده ای... دلی را که تشنه محبت بود با نوازشها و محبتها به دریایی از عشق مبدل ساختی... اسمان نمیتواند اینگونه در اوجش کبوترانی عاشق داشته باشد... اری باوری تازه بودی برای زیستن خورشیدی تازه بودی برای غروب این دل... تا ابد دوستت دارم |
||
تنها تو |
||
|
|
||
|
هنگامی که مرابه گلستان قلبت دعوت می کنی هنگامی که ازمن چون عاشقی شيفته استقبال میکنی وراهی برای دست يافتن به جهان آن سوی ديدگانت پيش پای من می گشايی. هنگامی که باتمام وجود به من می آموزی که چگونه دل نيلوفرها را به دست آورم وتاشهردوستی دوش به دوش با توهمسفر شوم می دانم هيچ دستی نمی تواند مانند دستان تو نوازشگرباشد، هيچ قلبی نمی تواند مانند قلب تو مهربان باشد هیچ نگاهی نمی تواند مانند نگاه تو خالصانه باشد وعزيزم هيچ عشقی نمی تواند مانند عشق به توبرايم لذت بخش باشد کاش می توانستم به پاس مهربانی ات تمام ياسهای سپيد را بچينم و به تو مهربان هديه کنم. |
||
|
|
||
|
ضربان قلبت نمیدانم شاید نفسهای مرا میشمارد قلب تو شاید کلبه من شود ، شاید کلبه من باشد من قلب تو را با تکه تکه قلب خود آذین میکنم در آستانه قلب تو سجده میکنم میخواهم آرام سر بر سینه ات بگذارم میخواهم صدای طپش قلبت مرا به خوابی آرام و رویائی فرو برد با نگاهت در سکوتی لغزان غوطه ور شوم ولی اگر چنین شود و قلب کوچک تو کلبه من شود ...... اری میخواهمت میخواهمت با دلم |
||








